سلام کوچولوی من!

دوستداشتنی من!

عزیز دلم!

تقریبا ۲۵روزه درگیر بیماری آنفولانزا هستی

هرروزسرفه رو داشتی

اولاش تب میکردی

و اخراش باز یه دوروزی!

قبلشم که دستت با بخاری سوخت

اون روزا خیلی سخت بود

هنوز رد سوختگی روی دست کوچولوی نازت هست

و دیگه بعدازاوندفه یاد گرفتیو میگی : داااااااا

یعنی داغ.

عزیزکم خیلی نارحت بودم اون روزا

هنوزم الانکه داری نفس میکشی صدای نفساتو میشنوم

امیدوارم ک بهترو بهترشی و شادترو شادتر

کتابی که دارم میخونم میگه

همه میگن مادرخوب مادریه که نگرانه همیشه

ولی گفته چقدر بانگرانیها و ترسها

بیماری رو واسه بچشون میارن!

واسه همین خیلی وارد جزییات بیماریتو و روزای سختشو

اشکامو اشکاتو شب بیداریامو تبات و ............

یه عالمه دیگه نمیشم.

همینکه داریم ازین مرحله هم گذر میکنیم خوشحالم.

خوشحالم که دارمت

خوشحالم که دختربانمکی هستی

اینقدر امشب خندیدم بت

اخه تازیگا یه مدل جدیدی میرقصی که خیلی خنده داره😆

یا وقتی اَ اُ یعنی الو میگی و بعدم که میگی

سَ یَ

یعنی سلام وای که من میخوام بمیرم همون موقع ازذوق

اخ ک نمیدونی چقد خوشمزه و خوردنی شدی.

اصلا همه چیت شیرینه

امشب داشتی حتی الکی گریه میکردی و میخندیدیم بعدش😆

ای بلا!

روزها میگذره و اونننقققدر داری زود بزرگ و بزرگترمیشی که نمیدونی

کاشکی همیشه همینقدر شیرین و عزیز و دلبر بمونی برامون.

همه عاشقتن

همه خییییلی دوست دارن خیییلی

تو ببین من چجوری عاشقانه دوست دارم گل بی خار مامان!

دوست دارم گوگولی مامان